آفتابگردون

آفتابگردون
آفتابا! طلعتت در پرده پنهان تا به کی؟ 
قالب وبلاگ
نویسندگان
علی اکبر علیانژاد 166
سید مجتبی موسوی 13
لینک دوستان
قالب میهن بلاگ
وبسایت راسخون
وبسایت دفتر امام خامنه ای
بزرگترین وبلاگ اشعار مذهبی
دایرة المعارف روایات مهدوی
آســـــفالـــــت دات کــــــام
مرکز فرهنگ و معارف قرآن
هیچ کس (همراه)نیست
آقا محسن میرجلیلی
دخـــــــتر چــــــادری
انجمن جلال آل احمد
نــــــور مـــــحـــــرم
ســــــــیم خــــاردار
نـــدای فــــطـــرت
به سوی خورشید
پاسخ به شبهات
تخریبچی مجازی
مجلات تخصصی
شناخت رهبری
مجاهد سایبری
سعید شیرودی
پرسمان احکام
گنجینه معرفت
رهبران شیعه
بچه های قلم
نسل بیداری
آفتاب گردون
وعده صادق
گروه وبتیک
شهر حدیث
بیت به بیت
طلبه بلاگ
پرس و جو
انصار کلیپ
عصر انتظار
شیعه ها
ادیان نیوز
لاهوتیان
یک آشنا
بی پلاک
ذاکرین
نای دل
موعود
بازی آنلاین
صفحات جانبی
وبلاگ های دانش آموزان مدرسه
ابر برچسب ها
ایرانیان و عمر حضرت زهرا شهید خاطرات معلم دلنوشته اسلام آوردن ایرانیان روز معلم امام زمان (عج) سازگارا دلتنگی
لینک های مفید
پیچک
خرید اینترنتی
پارس اسکین
دیکشنری آنلاین
قالب وبلاگ
در باغ شهادت باز باز است ...
هو المحبوب ...
باز هم یک شهید دیگه ... یک داستان دیگه ...
اما شهیدی که چند روز پیش شهید شد ... خوش به حالش ... کاش ما هم ...
اینم مطلبی در مورد این عزیز بزرگوار:

شهید-حجت-الله-رحیمی-3.jpg

حجت الله رحیمی خادم الشهداء و ذاکر اهل بیت(ع)، به شهدا پیوست.

شهید حجت الله رحیمی متولد 1368/12/24در شهر باغملک دیده به جهان گشود و در سن 9 سالگی به عضویت پایگاه مقاومت بسیج سیدالشهدا باغملک درآمد وی از سال 1380در سطح مساجد وهیئت های شهرستان مداحی می کرد ودر سال 1385 هیئت خانگی نورالائمه را با هدف گسترش فرهنگ معنوی اهل بیت عصمت و طهارت راه اندازی نمود همزمان با راه اندازی این هیئت استقبال کننده از کاروان های راهیان نور چند سالی است که در منطقه جنوب فعالیت داشته است وی دانشجوی رشته کامپیوتر بوده ودر سال 1390به عنوان فرمانده پایگاه بسیج دانشجوئی دانشگاه آزاد اسلامی باغملک منصوب گردید.

شهید حجت الله رحیمی در حالیکه تنها 7 روز تا تولد 22 سالگی اش باقی مانده بود درساعت 10صبح مورخه 390/12/18درشهرستان خرمشهر منطقه شلمچه دعوت حق را لبیک گفت وبه فوز عظیم شهادت نائل آمد.

وی درطول مدت زندگی از همان کودکی عاشق اسلام،اهل بیت،وشهدای دفاع مقدس بود شهید حجت الله رحیمی را می توان به حق از جوانان نسل سوم انقلاب که شیفته امام و مقام معظم رهبری بوده اند نامید.وی عاشق مقام معظم رهبری بود ودر عمل این را به اثبات رساند وی در فتنه سال1388با مدیحه سرائی و شعرهای خود در سطح استان خوزستان نقش فعالی در بصیرت افزائی به مردم داشت. شهید حجت الله رحیمی بارها آرزوی شهادت را طلب می نمود و بر این اساس در سال 1387 اتاق خود را تبدیل به حجره شهدا نمود، دست نوشته ها و مطالب نوشتاری وی حاکی از آن است که وی بارها آرزوی شهادت را طلب نموده بود وی بر همین اساس وصیت نامه عاشقانه و سراسر معنوی خود که حاکی از روح بلندش بود را به رشته تحریر در آورد.

همچنین وی در بین دوستان و نزدیکانش به شهید ابراهیم همت، نسل جدید معروف بودند.

شهید-حجت-الله-رحیمی-4.jpg

**************************

 وصیت نامه شهید حجت الله رحیمی:

بسم رب الشهداء والصدیقین

هر کس که پیمان ولا دارد بیاید هر کس هوای کربلا دارد بیاید

(فان مع العسر یسرا ، ان مع العسر یسرا )

(پروردگارا تو خود گواهی بر من چه میگذرد.)

بارالها !...

خدایا ! دوری خانه ، پدر ، مادر ،برادر و خواهر را

خدایا ! بی خوابی های فراوارن را

خدایا ! دنیا و خواری هایش و همه چیز خوب و بدش را تحمل میکنم ولی دوری تو را یک لحظه تحمل نخواهم کرد.

خدایا ! تو را سپاس میگزارم که این بار سعادت را نصیبم کردی تا در راه خودت و اهل بیتت و شهدای خالصت حضور داشته باشم و آرزو دارم خالصانه از من بپذیری .

خدایا ! چشم طمع به بهشت تو نیز ندارم ، زیرا عبادت هایم را برای این به درگاهت میکنم که تو را لایق عبادت می دانم ، و تو را عادل میدانم و می دانم که تنها بودن در جوار تو سعادت حضور در قیامت توست که انسان را سعادتمند میکند .

خدایا ! سالها و ماه هاست که به دنبال دست یافتن به وصال خویش شهر ها و آبادی ها و کوه ها و دشت ها و بیابانها را پشت سر گذاشته ام ولی هنوز خود را نشناخته ام .

با کاروانی از دوستان و عزیزان حرکت کردم ، در هر مسیری ، بر سر هر کوی و برزنی یکی یکی ، از عاشقان و مخلصان تو جدا گشتم. یک یکشان به سوی تو پرواز کردند و شهد شهادت را نوشیدند و این من بودم که از قافله جامانده ام. همیشه به یاد شهدا شال عزا بر گردن نهادم و همیشه در این فکر بودم که چگونه میتوان عاشق شد ، عاشق الله ، شیفته الله تا مرا جز انصار حسین قرار بدهی و درجه رفیع شهادت را نثارم کنی.

آری خدای مهربان ، این بار نیز دنبال رسیدن به وصال خویش حرکت کردم ، شاید به ارزوی خویش دست یابم.

خدایا ! وقتی اسلام و انقلاب در خطر باشد دیگر این سینه را نمیخواهم.

خدایا ! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این سوخته را و مران این بنده ی آموخته را

معشوقا ! اگر بپرسی حجت ندارم ، اگر بسنجی بضاعت و اگر بسوزانی طاقت ...

معبود من ! اگر مرا به جرم بگیری تو را به کرم بگیرم و حاشا که کرم تو از جرم من بیشتر است .

الهی ! اگر با تو دوستی نکردم ، دشمنی هم نکردم . گریخته بودم ، تا تو مراخواندی و بر خوان خود نشاندی .

خدایا ! عاشق در برابر معشوق آن حد عشق میورزد تا که بمیرد ، من هم آنقدر عاشق تو هستم که میخواهم در راه تو ، تکه تکه شوم.

خدایا ! مرا به صراط شهدا و صراط امام ثابت بدار تا شرمنده آنها نشوم و با روی سفید به دیدارشان بیایم.

خدایا ! در این سرزمین مقدس و خونین سوگند میخورم که تا آخرین نفس پیرو راه امام و شهدای عزیزم باشم .

خدایا ! من رضای تو را و لقای تو را بر خوشی دنیا ترجیح میدهم .

خدایا ! اجر و مزد مارا در جوارت به ما عنایت کن .

بارالها ! هیچ در خودم لیاقت وصل به لقای تورا نمیبینم ، ولی امیدم به عفو و بخشش توست .

خدایا ! از جمع یاران جدایم مکن و در مقابل شهدا شرمنده ام مساز ، زیرا به عشق شهادت به درب خانه ات می آیم.

پروردگارا ! تو خود گفتی هر که عاشق من باشد ، عاشقش خواهم بود و هر که را عاشق باشم شهیدش میکنم ، و خون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت . خدایا ! من عاشق توام ، پس خون بهایم را که شهادت است به من پرداخت کن

محبوب من ! شهادت را نه برای فرار از مسئولیت اجتماعی ، و نه برای راحتی شخصی میخواهم ؛ بلکه از آنجا که شهادت در راس قله کمالات است و بدون کسب کمالات ، شهادت میسر نمی شود ، میخواهم و خوشا به حال انان که با شهادت رفته اند.

بارالها ، جندالله را که با سوگند به ثارالله در سنگر روح الله برای شکست عدوالله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله گردیده حمایت فرما!

ای سید و مولای من ! بگذار این دیدگان دیگر نبینند ، بس است هر چه دیده اند . بگذار این گوش ها دیگر نشنوند ، بس است هر چه شنیده اند، بگذار این دست و پاها دیگر حرکت نکنند ، بس است هرچه جنبیده اند.

خدایا ! دوست دارم تنهای تنهای بیایم ، دور از هر کثرتی ؛ دوست دارم گمنام گمنام بیایم ، دور از هر هویتی .

خدایا ! اگر بگویی لیاقت نداری خواهم گفت : لیاقت کدام یک از الطاف تورا داشته ام .

یا سیدی و مولای ! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند ، و او اسماعیل را محیا کرد ، هنگامی که پدر کارد را نزدیک گلوی فرزندش آورد ، ندا آمد دست نگهدار ، ابراهیم آزمایش خود را داد ولی اسماعیل هنوز به آن درجه تکامل نرسیده بود .. زمان زیادی گذشت که عزیزترین فرزند آدم در راه خدا قربانی شد و آن هم حسین ابن علی (ع) بود...

پروردگارا ! قلبم مالامال عشق تو است و از شوق عشق تو و به حسین تو می تپد .

جانا ! جان ناقابلم که امانت توست را بپذیر و از خطاهایم درگذر که من فراق تو و طاقت و تحمل عذاب تورا ندارم.

بارالها ! من همان بنده ای هستم که سالها در گمراهی به سر برده و عصیان اوامر تو را کرده ام ، اما اینک معترفم به گناهانم و اقرار می کنم به اینکه در اشتباه بوده ام ، پس از گناهانم درگذر و توفیق لقایت را که نصیب شهدای راهت میکنی نصیب من هم کن.

بارالها ! تو را شکر میگویم که به من آگاهی بخشیدی تا اینکه بدانم کیستم و از کجایم و به کجا می روم.

خدایا ، در شهادت چه لذتی است که مخلصان تو به دنبال آن اشک شوق میریزند و این گونه شتابان اند.

خدایا ! هدایتم کن ، زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.

خدایا ! هدایتم کن تا ظلم نکنم ، زیرا میدانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا ! نگذار دروغ بگویم ، زیرا دروغ ظلم کثیفی است.

خدایا ! محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم ، زیرا تهمت ، خیانت ظالمانه ای است.

خدایا ! ارشادم کن که بی انصافی نکنم ، زیرا کسی که انصاف ندارد ، شرف ندارد.

خدایا ! معرفتمان ده که بس بی معرفتیم.

صبرمان ده که بسیار عجولیم.

بصیرتمان ده که ببینیم انچه نادیدنی است.

کورمان کن که نبایسته ها را نبینیم و جز تو منظر نظر نباشد.

بینشی عطا کن که اهل ثمر شویم.

و فکری ببخش تا به عظمتت پی ببریم و معرفتی یابیم.

دستی ببخش تا دستگیر باشد ، و جز تو به سوی کسی دراز نشود.

قدمی عطا کن که در راه تو بپیماید.

و قدرتی که در خدمت تو باشد.

پیامبر گرامی اسلام: هر کس صادقانه آرزوی شهادت کند ، خداوند به او ثواب آن را عطا خواهد کرد ، هر چند به شهادت نرسد.

راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر کس در هر زمان بدین صلا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست.

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو ببین باقی است روی لحظه هایم رد پای تو

خادم الشهداء : کربلایی حجت الله رحیمی

شهید-حجت-الله-رحیمی-1.jpg

فقط یه چیز  یادت نره رفیق آسمانی ام ...
التماس ویژه دعای شهادت






طبقه بندی: شهدا، ره یافتگان،
برچسب ها: شهید، کربلایی، حجت الله رحیمی، خادم الشهداء، کربلای ایران،
[ 26 اسفند 90 ] [ 09:18 ] [ سید مجتبی موسوی ]
نظرات
اینجا بود که کم آوردم ...
هو المحبوب
سلام
اینبار هم مثل همیشه میخوام براتون از شهدا بگم ...
برای مطالبی که مینویسم خیلی ارزش قائلم ...
دوست دارم مطلب با کیفیت باشه ... کپی پیست رو خیلی دوست ندارم ...
دوست دارم خواننده لذت ببره ... به همین خاطر مطلبی رو که می نویسم زیاد روش وقت میذارم ...
اینبار هم میخواستم دستنوشته های خودم رو در مورد شهدا بنویسم ... اما ...
اما به دستنوشته یکی از شهدا بر خوردم ...
اینجا بود که کم آوردم ...
اینم یکی از عنایات شهدا بود ... فقط بنده ی حقیر این مطلبو نوشتم ...
به جاش این شهید عزیزمون مطلب منو کامل میکنن ...

قسمتی از دستنوشته شهید احمد رضا احدی:

هواپیمایی با 1/5برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متری سطح زمین
ماشین لندكروزی را كه با سرعت
در جاده مهران - دهلران حركت می‌كند
مورد اصابت موشك قرار می‌دهد
اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنیم، معلوم كنید:
- كدام تن می‌سوزد؟
- كدام سر می‌پرد؟
- چگونه باید اجساد را از میان این آهن پاره له شده بیرون كشید؟
- چگونه باید آنها را غسل داد؟
- چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش كنیم؟
- به چه امیدی نفس می‌كشی؟
- كیف و كلاسور را از چه پر می‌كنی؟
از خیال؟
از كتاب؟
از لقب شامخ دكتر؟

دیگه حرفی برا گفتن نمیمونه ... فقط ... شهدا شرمنده ایم ...



راستی یادت نره رفیق آسمانی ام ...
التماس دعای شهادت




طبقه بندی: سیاه مشق های من، ره یافتگان، شهدا،
برچسب ها: شهداء، شهدا، شهید احمدرضا احدی، دستنوشته،
[ 25 اسفند 90 ] [ 10:14 ] [ سید مجتبی موسوی ]
نظرات
شهیدی به همنامی من ...
هو المحبوب
سلام
یکی از بچه ها بهم گفت چیه همش از شهادت حرف میزنی؟
بالاخره موضوعات دیگه هم هست که ... باید بهشون پرداخته بشه ...
مثل همیشه مکث معنی داری کردم ... بعدم یه آه کشیدم ... یه آه سوزناک ... اما این بار فرق می کرد ...
گفتم: چقدر سخت است حال عاشقی ...
بچه خوبی بود ... اهل دل بود ... سریع فهمید ...
گفتم: اگه عمرمون هر روز بگذره و نهایت تموم بشه و نرسیم به اونجایی که باید برسیم ... میخوایم چیکار کنیم؟
ادامه دادم: تا حالا خیلی عمیق در مورد اون دنیات تأمل کردی؟
به کجا میخوایم بریم ...؟
حیفه همینجوری بریم ...
اشکم سرازیر شد ...
یاد یکی از شهدا افتادم ... همنام خودم ... اما بنده حقیر کجا و ... شهیدی که ذاکر و مداح اهل بیت (علیهم السلام) بود ... چیزی که همیشه آرزوم بوده و هست ...
بابام میگفت: میخوام یکی از بچه هام به جام بشینه ... مداح و ذاکر اهل بیت (علیهم السلام) بشه ...
اما ... اما هنوز توفیق نشده ...
کاش ما هم ... کاش ما هم ذاکر تو بودیم ...
گفتم: دعا کنید ... خیلی دعا کنید ...
بحث رو برگردوندم به شهید ... شهید سید مجتبی علمدار ...
یه مداحی از شهید گذاشتم ...
دل دوتاییمون رفت کرب و بلا ...
بعدم ذکر خاطره کردم از شهید:

چند بار پیش اومد که بچه ها با سیّد که صحبت می کردند ، می گفتند سیّد خیلی جوش نزن برای جوونها . پیر میشی ها ! سیّد می گفت : عمر ما کلاً 30 سال هست!

همینطور هم شد. این سیّد بزرگوار در تاریخ 10 دی 1345 به دنیا اومد و در تاریخ 10 دی 1375 به شهادت رسید.

خیلی هم علاقه به حضرت زهراء (سلام الله علیها) داشت و جالبه که موقع شهادتش اونقدر خون از پهلوش اومد تا شهید شد.


پ.ن:
1 عکس، 1 کلیپ معرفی شهید علمدار و 1 کلیپ مداحی سوزناک شهید علمدار که ذکر کردم ...
هدیه ناقابل ... نه خیلی هم قابله ...
التماس دعای شهادت رفیق آسمانی ام ...
راستی رفقا ... شهید علمدار می گفت: برای بهترین دوستانتان دعای شهادت کنید ...
اگه دوست خوبی براتون بودم و هستم ...



«برای دیدن عکس در اندازه واقعی روی عکی کلیک کنید.»

کلیپ تصویری معرفی شهید علمدار
( دریافت مخصوص موبایل )   ( دریافت با کیفیت )

کلیپ صوتی نوحه‌خوانی شهید سید مجتبی علمدار؛ بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا
همونی که ما رو کربلایی کرد ...

«دانلود»





طبقه بندی: برای دانلود، شهدا، اولیاء الله، ره یافتگان، سیاه مشق های من،
برچسب ها: شهید، شهادت، سید مجتبی علمدار، کلیپ، دانلود، خاطره،
[ 19 اسفند 90 ] [ 10:53 ] [ سید مجتبی موسوی ]
نظرات
انا هدیناه السبیل ...
احجاب شدن مانکن وخواننده روس


راسخون : این خواننده تازه مسلمان شده گفت: من خودم دوست ندارم به عکس‌های قبل از مسلمانی ام نگاه کنم. انسان می‌تواند توبه کند و تولد دیگری داشته باشد

پایگاه خبری تحلیلی اهل بیت علیهم السلام در گفتگویی با ماشا الیلیکینا نوشت:
 

ــ چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟


ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.


ــ  در زمانی که یک خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟


ماشا: نه ؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب ـ یعنی آب زمزم ـ بنوشم.


ــ آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟


ماشا:من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیک‌ترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.


روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!» ، من در آن لحظه بسیار گریستم ؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود که چیزی از خدا می‌خواستم.



ادامه مطلب رو بخونید

طبقه بندی: ره یافتگان،
[ 12 اسفند 90 ] [ 16:28 ] [ علی اکبر علیانژاد ]
نظرات
از بودن خویش در رنجیم!
سلام
دوباره اومدم ...
بدجور هوای شهدا رو داشتم ...
به همین خاطر ...

امروز شما را میهمان دل نوشته های شهیدی می کنم که حرفهایش پرده از پیچیده ترین راز هستی که همانا شهادت است بر می دارد.. بخوانید.. :

خدایا! تو بنگر که چگونه فرزندان ابراهیم، اسماعیل وار به قربانگاه ابتلا می شتابند و پیروزمندانه جان می سپارند.
ببین که چگونه اسطوره های شهادت، حیات را به بازی گرفته اند و مرگ، به اسارتشان درآمده است. ببین که چگونه آیه وجودشان در بستر جاری زمان، حیات را تفسیر می کند.
خدایا! یارانمان! یارانمان! یارانمان... مهاجران رفته اند و ما بی انصار شده ایم.
دلاوران قبیله نور، در نبرد با ظلمت، به دشت روشنایی هجرت نمودند تا قله فلاح را فتح کنند و چونان ستاره ای در آسمان تیره بدرخشند.

خدایا! به ابرها بگو بگریند، به کوه ها بگو بشکافند، به دریاها بگو بخروشند، به توفان ها بگو بشتابند، به رودها بگو بنالند، به چشمه ها بگو بجوشند، به آسمان ها بگو ببارند و به کائنات بگو اشک بریزند!
به درخت ها بگو که برگ هایشان را فرو ریزند و به خزان غربت سرزمینمان رنگ ببازند.
به عقاب ها بگو که بر سوگ یارانمان بنشینند..
به فرشتگان بگو که خلیفه ات را در زمین ببینند تا آیه «انی أعلم ما لا تعلمون»، نزولی دوباره بیابند. به محمد صلی الله علیه و آله وسلم بگو که پیروانش حماسه آفریدند.
به علی علیه السلام بگو که شیعیانش قیامت برپا کردند.
به حسین علیه السلام بگو که خونش همچنان در رگ ها می جوشد و از آن خونی که در دشت کربلا ریخت، سروها رویید،ظالمان سروها را بریدند، اما باز هم سروها سر به فلک کشیدند.
به عباس علیه السلام بگو که دستانش بر پیکرمان آویخته است.
به آدم ابوالبشر بگو که از هابیل تاکنون، همواره شهیدمان کرده اند!

خدایا! چه رنج بزرگی است!
تو می دانی که ما چه دردی می کشیم؛ پنداری که چون شمع آب می شویم. ما از مرگ نمی هراسیم، اما می ترسیم که بعد از ما، ایمان را سر ببرند و اگر دل از سوختن برگیریم، روشنایی نابود شود و جای خود را دوباره به شب بسپارد، پس چه باید کرد؟

از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر، باید شهید شویم تا آینده بماند!
هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید امروز بمانیم تا فردا شهید نشود!

عجب دردی! کاش راهی بود تا امروز شهید شویم و فردا باز زنده گردیم تا دوباره شهید شویم.

آری، یاران همه به سوی مرگ رفته اند در حالی که نگران «فردا» بودند.
خدایا نکند وارثان خون این شهیدان در راهشان گام نزنند؟ نکند شیطان های کوچک با «خون» اینان «خان» شوند؟
نکند «جانمایه» ها برای «بی مایه ها» ی دون «سرمایه» مقام شود..  نکند زمین «خونرنگ» به تسخیر هواداران «نیرنگ» در آید..
نکند شهادت آنها پایگاه ها «دنائت» آنها بشود؟ نکند میوه درخت «فداکاری» اینان را «صاحب ریا کاری» بچیند؟
نکند جنگ یارانمان به چنگ «فرنگی مسلکان» افتد؟ نکند «خونین کفنان» در غربت بمیرند تا «خویش باوران غرب» کام گیرند؟

خدایا! ماندن چه قدر دشوار است و در غربت زمین، بی یار و یاور حضور داشتن، همانند غیبت است. انگار که کمرمان شکسته و زنجیر درد، دست هامان را بسته و غم در سینه مان نشسته است.

ما از نبودن یارانمان رنج نمی بریم؛ بلکه از بودن خویش در رنجیم!  ... ما می دانیم که آنها زنده اند و ما مرده ایم!

------------------------------------------
پ.ن:

- این دل نوشته را برخی منتصب به شهید مهدی رجب بیگی میدانند... که البته به عنوان شهید شاخص بسیج دانشجویی کشور نیز شناخته شدند.
+ مطالب بیشتر درباره این شهید:
        - روزنامه کیهان - یادمان پنجاهمین سالگرد ولادت شهید مهدی رجب بیگی
        - تصویری از شهید مهدی رجب بیگی


سایتی که برای شهید، توسط سازمان بسیج مستضعفین طراحی شده ...
شهید مهدی رجب بیگی

التماس دعا



طبقه بندی: شهدا، اولیاء الله، ره یافتگان، سیاه مشق های من،
برچسب ها: شهید، مهدی رجب بیگی، دلنوشته، از بودن خویش در رنجیم،
[ 23 بهمن 90 ] [ 19:55 ] [ سید مجتبی موسوی ]
نظرات
ماجرای یك عكس استثنائی + عكس
سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد.
دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است:

«تو اوج درگیری با دشمن در ارتفاعات قلاویزان ، جایی که تا سه مرحله عراقیها رو عقب زده بودیم ، در اوج گرما، با انفجار خمپاره ها و شلیک گلوله ها ، دوربین به دست  راه افتادم تا روحیه بخش  دل پاک بچه ها باشم. به سنگری رسیدم بدون سقف در حالیکه بچه ها به شدت مشغول نبرد بودند. در این میان یکی از این دسته های گل منو دید و گفت:
- برادر! یک عکس از من می گیری؟
- عزیزم ، روراست زیاد فیلم برام باقی نمونده ، ناراحت نشیا ، عکس یادگاری نمی گیرم.
- خوب اگر من بهت بگم تا چند لحظه دیگه تو این دنیا نیستم ، ازم عکس می گیری؟
- برادرم ، این حرفها چیه ، من مخلصتم . (نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم ، یه حس مبهم ولی زیبا تو چشماش  موج می زد.)، بشین فدات بشم تا یه عکس خوشگل ازت بگیرم. ولی یه شرط داره؟
- چه شرطی قربونت برم.
- این که اسم منو حفظ کنی !
- تو از من عکس بگیر من هم اسم خودتو و هم اسامی فامیلاتو برات حفظ می کنم!
- سید مسعود شجاعی طباطیایی!
- بابا این که یه تریلی اسم شد ، می تونم همون آقا سیدشو حفظ کنم!(با خنده)
- باشه  عزیزم، تا ما رو اینجا نکشی ول نمی کنی . بشین اونجا ...
- حجله ای باشه ها آقا سید ، صبر کن این عطر تی رزم رو بزنم ، مدالمو (مدال غنیمتی از عراقی ها بود) به سینه بزنم
 ( حالا بچه هایی که پشت خاکریز مشغول تیر اندازی ونبرد بودند ، نگاهشون متوجه ما شده بود و از بستن چفیه او به سرش ، عطر زدن و مدال آویزون کردنش می خندیدند.)
- کلیک...



- دست گلت درد نکنه ، زیاد از اینجا دور نشی ها ، کارت دارم...
....هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای الله اکبر بچه ها بلند شد ، این به این معنا بود که اتفاقی افتاده...
برگشتم دیدم خمپاره درست خورده بغل دستش...



دوربینمو بالا گرفتم ، در حالیکه چشممام از اشک پر شده بود ، عکسی از شهادتش گرفتم.
راستی شما می دونید این خود آگاهی از لحظه شهادت از کجا سرچشمه گرفته بود؟»



طبقه بندی: شهدا، ره یافتگان،
[ 10 بهمن 90 ] [ 10:42 ] [ علی اکبر علیانژاد ]
نظرات
نگرانی های امام زمان(عج) از شیعیان
شیخ عبدالحسین حویزاوی می گوید مردی به نام میرزا احمد رئیس شهرداری نجف اشرف بود، او مرد متدین و خوبی بود آقاکه به اجبار او را شهردار کرده بودند. شبی در عالم رؤیا به محضر امام زمان (عج) مشرّف شدن و دیدم که رئیس شهرداری نجف نزد ایشان حاضر است حضرت با تندی به او فرمودند: «چرا داخل شغل حکومتی شدی و اسم خود را در زمره آنها محسوب داشتی؟»

حجاب و عفت:

مرحوم آیت الله سید محمدباقر مجتهد سیستانی (ره) پدر آیت الله سید علی سیستانی تصمیم می گیرد برای تشرّف به محضر امام زمان (عج) چهل جمعه در مساجد شهر مشهد زیارت عاشورا بخواند. در یکی از جمعه های آخر، نوری را از خانه ای نزدیک به مسجد مشاهده می کند. به سوی خانه می رود می بیند حضرت ولی عصر امام زمان (عج) در یکی از اتاق های آن خانه تشریف دارند و در میان اتاق جنازه ای قرار دارد که پارچه ای سفید روی آن کشیده شده است. ایشان می گوید هنگامی که وارد شدم اشک می ریختم سلام کردم، حضرت به من فرمود: «چرا اینگونه به دنبال من می گردی و این رنج ها را متحمّل می شوی؟! مثل این باشید- اشاره به آن جنازه کردند- تا من بدنبال شما بیایم!»

بعد فرمودند: «این بانویی است که در دوره کشف حجاب- در زمان رضا خان پهلوی- هفت سال از خانه بیرون نیامد تا چشم نامحرم به او نیفتد.» (1)

ادامه مطلب رو بخونید

طبقه بندی: ره یافتگان، اخلاق،
[ 10 بهمن 90 ] [ 10:30 ] [ علی اکبر علیانژاد ]
نظرات
آب کم جو تشنگی آور به دست ...

امام مهدیجوانی خدمت عارفی رسید و گفت:می خواهم امام زمان(عج) را ببینم!عارف گفت: بر این امر بسیار پا فشاری داری؟جوان نیز خود را تشنه ی امام زمان(عج) دانست و طلب راهکاری برای تحقق این امر کرد.عارف نیز گفت مقدار زیادی نمک بگیر و بخور تا بیست و چهار ساعت آبی ننوش، بعد از آن امام زمان(عج) را خواهی دید!


جوان هم نمک ها را خورد و عطش به سراغش آمد؛ گاهگاهی می خواست که آب بخورد اما وقتی به فکر دیدار با حضرت(عج) می افتاد از خوردن آب صرف نظر می کرد. با خود گفت برای درک نکردن تشنگی می خوابم و خوابید. اما همین که خوابید خواب آب و آبشار و رودخانه دید. دوباره نیز خوابید و خواب دید پای خود را در آب گوارا و خنک گذاشته. بار بعد که خوابید خواب دید که منطقه وسیعی پر از آب است و صدای آب همه جا را فرا گرفته.

خلاصه بر تشنگی خود غلبه کرد و تا بیست و چهار ساعت آبی ننوشید ولی بر خلاف گفته ی عارف، امام زمان(عج) را هم ندید. سریع به پیش عارف آمد و گله و شکایت کرد که چرا امام زمان(عج) را ندیده. عارف گفت:مگر می شود؟ یعنی اصلا تو در طول این بیست و چهار ساعت چیز عجیبی ندیدی؟ جوان گفت بله در این مدت تا می خوابیدم خواب آب می دیدم. عارف گفت خوب همین است تو تشنه آب بودی خواب آب را می دیدی، اگر تشنه ی امام زمان(عج)بودی خواب او را می دیدی!

مهدی اگر از منتظرانت بودیم
چون دیده نرگس نگرانت بودیم
با این همه رو سیاهی و سنگدلی
ای کاش که از همسفرانت بودیم

 




طبقه بندی: ره یافتگان،
[ 18 آبان 90 ] [ 09:39 ] [ علی اکبر علیانژاد ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

گل آفتاب گردون هرگز خیانت نمیکنه ، آخه در تمام روز به خورشید نگاه میکنه و شب که میشه وقتی خورشید نیست ، ستاره بهش چشمک میزنه ولی گل آفتاب گردون که عاشق خورشید هست سرش رو پایین میندازه و منتظر خورشید میمونه!!!
آرشیو مطالب
هفته چهارم اردیبهشت 1391 ، 2
هفته سوم اردیبهشت 1391 ، 2
هفته دوم اردیبهشت 1391 ، 4
هفته اول اردیبهشت 1391 ، 2
هفته چهارم فروردین 1391 ، 4
هفته سوم فروردین 1391 ، 6
هفته دوم فروردین 1391 ، 2
هفته اول فروردین 1391 ، 6
هفته چهارم اسفند 1390 ، 6
هفته سوم اسفند 1390 ، 8
هفته دوم اسفند 1390 ، 9
هفته اول اسفند 1390 ، 11
هفته چهارم بهمن 1390 ، 4
هفته سوم بهمن 1390 ، 3
هفته دوم بهمن 1390 ، 8
هفته اول بهمن 1390 ، 4
هفته چهارم دی 1390 ، 8
هفته سوم دی 1390 ، 21
هفته دوم دی 1390 ، 3
هفته اول دی 1390 ، 9
آخرین مطالب
اینم از اونی که خیلی ها بهش مینازیدند و ...
و چقدر با برکتی مادر ...
آیا ایرانیان مدیون خلیفه‌ی دوم اند؟
....
باشد قرار و وعده ما...
عکس یادگاری...
تو بهاری...
و این ماجرا ادامه دارد...
یا زهرا...
?
آهویی بارانی ام ...
یکی به داد ما برسه!!!!
لباس بهشتی
مقام های حضرت زهرا و همسران رسول الله(ص)
دو تا دانلود باحال به درد بخور
نشریه عبرت های عاشورا
توبه از نیکی ها؟!
و باز هم بازار طنز و فاطمیه...
ارزش واقعی انسان به چیست؟
دلتنگی ام را بہ دور شما مے گردم
و باز هم فاطمیه آمد و ...
ازدواج با دختری كرو كور و شل!
میلاد حضرت زینب (س) مبارک
من چقدر می ارزم؟
من بهترم یا شکلات؟
نقل مجلس ممنوع...!
چرت حجاب؟
سال تولید ملی،حمایت از کار و سرمایه ی ایرانی
قول به امام زمان (عج) ...
در باغ شهادت باز باز است ...
لیست آخرین مطالب
موضوعات
برای دانلود 8
طنز 3
اخلاق 10
شهدا 9
اشعار 10
تصوف 0
آرامش 0
بهائیت 5
وهابیت 1
اولیاء الله 6
سیاسی 5
مسیحیت 0
ره یافتگان 8
ولایت فقیه 8
شبهات نبوت 8
احکام شرعی 6
شبهات امامت 3
شبهات احکام 3
جوان و بحران ها 0
عرفان های کاذب 1
به سوی خورشید 3
شبهات خداشناسی 5
سیاه مشق های من 71
بحران های قبل از ازدواج 1
لینک های مفید
فال حافظ
چت آنلاین
بک لینک فا
خرید اینترنتی
ماه موزیک